تبليغاتX
عشق2500
نوشته های پیشین
امکانات
Design by : bahar 20


نمايشگر RSS

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

Download Cod Music


ایستگاه عشق(قسمت چهاردهم)

اولا سلام عرض میکنم به تمام دوستانی که لطف نمودند از احوال ما جویا شدند.ثانیا ببخشید که ادامه داستان کمی طول کشید به دلیل مشغله کاری نشد دیگه ببخشید.


خلاصه قسمت قبل:

بعد از اینکه راه حل کلکل کردن با رویا رو پیدا کردم موفق شدم چندین بار بصورت نشون دادن صفحات روزنامه و عکسهای مربوط به تیم مورد علاقمون یه جورایی باهم کلکل کنیم تا اینکه بعد از برد پرسپولیس از استقلال روز بعد هر چی منتظر رویا نشستم اونو سر ایستگاه ندیدم....

ادامه داستان:

با بچه ها سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم هنوز تو فکر رویا بودم به خودم دلداری میدادم که شاید خجالت کشیده با باختی که تیمش در برابر تیم من اورده بود سر ایستگاه حاضر بشه .با همین فکر و خیالات خودمو مشغول کرده بودم که به پیتزا فروشی رسیدم .مجتبی رو دیدم بهم گفت چیه؟ چرا اینهمه درهمی ؟ گفتم چیزی نیست گفت من که میدونم تو فکر اون دختره ای ؟ چیه جواب رد داده؟ بابا بیخیال.گفتم نه چیزی نیست بعدم بهت میگم.

ناهارم رو خوردم خواستم یه چرتی بزنم استراحتی بکنم بعد مشغول به کار بشم اما هرکاری کردم نتونستم بخوابم آخه همه فکر و ذهنم پیش رویا بود چی شده بود ؟ چرا امروز پیداش نشد؟ خلاصه تا بخودم اومدم دیدم ساعت نزدیک پنجه. بلند شدم روپوشم رو پوشیدم و رفتم مشغول کار شدم . شروع کردم به نظافت سالن  و بعد رفتم کمک مجتبی توی آشپزخونه برای خورد کردن سیب زمینی ها.

چندی از برد پرسپولیس میگذشت و خبری از رویا نبود به خودم گفتم کاش استقلال می برد حداقل رویا رو میدیدم . هر روز سر ساعت مقرر میرفتم دکه یه روزنامه میگرفتم و بعد میومدم سر ایستگاه به امید اینکه رویا رو ببینم ولی افسوس ظاهرا" انتظار بیخودی بود . بچه ها دیگه شک کرده بودند . بهم میگفتند یه چیزی شده چرا چیزی نمیگی ؟ این روزا خیلی پکری؟ بگو شاید بتونیم کمک کنیم.؟ ولی من جرات اینکه بخوام حرفی رو بزنم نداشتم .چون نمیخواستم چه ها از این موضوع مطلع شوند.

یکی دو هفته از اون موضوع گذشت تا یه روز که توی پیتزا فروشی مشغول سرویس دادن به مشتریها بودم چشمم خورد به میز شماره ۷ . وای رویا اونجا چکار میکرد یک لحظه موندم چکار کنم خودمو پنهان کنم یا اینکه خودمو نشون بدو . که یکدفعه مجتبی اومد پشت سرم گفت کجایی آقا بهروز داره صدات میزنه برو ببین چکارت داره. رفتم پیش آقا بهروز بهم گفت من دارم میرم بیرون کار دارم بیا اینجا پشت صندوق حواست باشه . منم گفتم چشم.

و این داستان ادامه دارد........ 

 

|+|نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388 ساعت 22:1 توسط سیامک |
ایستگاه عشق(قسمت سیزدهم)

قبل از اینکه ادامه داستان رو بنویسم پیشاپیش سال جدید رو به همه دوستان تبریک عرض میکنم و امیدوارم سالی پر از موفقیت دوستی مهربانی خوشی پیش رو داشته باشید.امیدوارم تمام عاشقا به معشوقشون برسند تمام بیکاران  به شغل مورد علاقشون دست یابند تمام بیماران شفا یابند و مهم تر از همه توی یکی از جمعه های سال چشمانمان به جمال نورانیش روشن شود.ان شاالله


....اون شب تا خود صبح نتونستم چشمامو رو هم بذارم ولی در عوض راهی رو پیدا کردم تا بتونم با رویا رابطه برقرار کنم. از رامین شنیده بودم که برای اینکه خودشو به رویا نزدیک کنه هرچند طرفدار پرسپولیس بود ولی یه جورایی وانمود کرده بود استقلالیه تا بلکه با این روش بتونه دل اونو بدست بیاره اما نتونسته بود. من تصمیم گرفتم بجای اینکه رنگ عوض کنم به وسیله همین پرسپولیس و استقلال رابطه ای با رویا برقرار کنم و اینکه تا میتونم نشون بدم که  پرسپولیسی و عاشق رنگ قرمز هستم تا لج اونو دربیارم و این دو تا تیم بشند باعث کلکل کردن من با رویا.

من طرفدار پرسپولیس بودم اما نه اونقدر که بخوام با هر باختش ناراحت بشم و یا با هر بردش جشن بگیرم.و یا مثل دیگران شرط بندی کنم که توی این داربی کدوم تیم برنده میشه ولی از این به بعد باید خودمو یه پرسپولیسیه دو آتیشه کنم به خاطر همین روز بعد بعد از اینکه کلاسام تموم شد با رامین و رضا به سمت دکه روزنامه فروشی حرکت کردیم .لابه لای روزنامه ها دنبال یه روزنامه پرسپولیسی میگشتم که تیتر بزرگ و کوبنده ای نوشته باشه همینطور که توی روزنامه ها چرخ میزدم یک لحظه دیدم رویا کنارم ایستاده و مثل همیشه روزنامه مورد علاقش رو برداشت و بعد از حساب کردن به سمت ایستگاه حرکت کرد منم تند تند یه روزنامه رو برداشتم و با بچه ها به سمت ایستگاه حرکت کردم.توی ایستگاه جایی وایستادم که روبروی رویا باشه و روزنامم رو باز کردم و شروع کردم به مطالعه البته تمام حواسم به اون سمت ایستگاه بود.معمولا هر وقت رویا رو سر ایستگاه میدیدم یه روزنامه دستش بود ولی اونجا مطالعه نمیکرد و من هم که میدونستم اون وحشتناک طرفدار استقلاله یه روزنامه ای رو برداشته بودم که عکس تیم محبوبم رو نصف صفحه اول چاپ کرده بودند و نوشته شده بود ((استقلال منتظر باختی دیگر از قرمزپوشان پایتخت)) .آخه جمعه قرار بود داربی بزرگ کشور برگزار بشه. با دیدن روزنامه ای که در دست من بود و تیتر روزنامه دیدم اونم روزنامش رو باز کرد و به رخ من کشید طوریکه مثلا حواسش به من نیست .روزنامه ای که در دست داشت عکس بزرگی از علیرضا منصوریان چاپ کرده بودند با تیتر (( رهبر جوان و متفکر استقلال بدنبال شکست پرسپولیس)).

خب من به چیزی که میخواستم رسیده بودم و اونم کلکل کردن با رویا از طریق دو تیم پر طرفدار کشور بود ولی هنوز به این موضوع فکر میکردم که آیا این نقشه من جواب میده و من میتونم با رویا رابطه برقرار کنم.

روزها همینطور سپری میشد و کار من شده بود خرید روزنامه های پرسپولیسی و نشون دادن خودم به رویا که من یه پرسپولیسی دو آتیشم .بعضی وقتها هم با چند تا از بچه ها سر ایستگاه شروع میکردیم مثل مفسرا به تفسیر تیم خودی و رقیب .روز جمعه رسید و پرسپولیس تونست با گل مهدی هاشمی نسب که حالا گربه سیاه استقلال شده بود تیم استقلال رو ببره.چهره رویا روز بعد خیلی دیدنی بود.از یکطرف از برد پرسپولیس خوشحال شده بودم از یک طرف هم بخاطر رویا ناراحت بودم

روز بعد مثل همیشه بعد از کلاس درس و مدرسه به سمت دکه روزنامه فروشی حرکت کردم و یه روزنامه توپ پرسپولیسی با تیتر قشنگ برداشتم و به سمت ایستگاه حرکت کردم مثل همیشه خودمو رسوندم جایی که توی دید رویا باشم ولی هرچی چشم انداختم اونو ندیدم .دوستش که همیشه همراهش بودو دیدم ولی رویای عزیزم رو ندیدم.هزاران فکر بد توی ذهنم خطور میکرد نکنه کار دست خودش داده بود.وای اگه اتفاقی براش افتاده باشه من باید چکار کنم.یک لحظه به ذهنم رسید برم دنبال دوستش و از او در مورد رویا سوال کنم .که رامین گفت :چیه ؟کجایی؟ حالت گرفتست !؟تو که باید خوشحال باشی هفته قبل خیلی با بچه ها کری میخوندی حالا که تیمت برده ماتم گرفتی بیا بابا توی جمع ما که این استقلالیها از رو نمیرند و میگن گلی که زدید با خطا بود بیا بهشون ثابت کنیم که خطا نبود آقای کارشناس.منو باش اصلا" حواسم نبود رامین داشت چی میگفت . یهو رضا یکی زد پشت گردنم گفت :آهای کجایی؟که من به خودم اومدم گفتم : ها چیه ؟ چی شده؟ رضا گفت:نیستی ؟کجایی؟ اصلا" حواست نیست ؟ حالت خوبه ؟منم بخاطر اینکه ضایع نشم گفتم: چیزی نیست کمی سرم درد میکنه.

و این داستان ادامه دارد.........

((عید همگی مبارک)))

|+|نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387 ساعت 20:55 توسط سیامک |
ایستگاه عشق ( قسمت دوازدهم)

... بعد از حدود ۲ هفته اون توی یکی از خیابونای نزذیک ایستگاه دیدم .داشت به سمت دکه روزنامه فروشی می رفت منم پشت سرش حرکت کردم رفتم به سوی دکه مشغول نگاه کردم به روزنامه ها شدم اون روزنامه استقلال جوان رو گرفت و منم یه هفته نامه بود که عکس تیم پرسپولیس رو زده بود اسمش ماهان بود اونو بداشتم در حال حساب کردندبهش سلام کردم گفتم: اجازه میدید حساب کنم. سریع پول روزنامه رو داد و اخمی به من کرد و به طرف ایستگاه حرکت کرد.تا حالا اونو اینطور اخمو ندیده بودم. با خودم گفتم ظاهرا باز گل گاشتم اونم گل کاکتوس.من هم به سمت ایستگاه حرکت کردم گفتم میرم و از عذرخواهی میکنم که تا من سر ایستگاه رسیدم متوجه شدم سوار اتوبوس شد و اتوبوس هم حرکت کرد.از دست خودم خیلی عصبانی شدم به خودم هی سرکوفت میزدم که آخه این چه کاری بود که کردی؟

شب مثل عادت همیشه بعد از کار با مجتبی رفتیم لب ساحل مجتبی اون شب خیلی خوشحال بود چون جواب مثبت رو گرفته بود و قرار شده بود هفته بعد نشون ببرند خونه دختره.تصمیم گرفتم قضیه رو با مجتبی در میون بزارم ببینم نظرش چیه. شروع کردم داستان دختره رو از سیر تا پیاز براش تعریف کردم.اونم بعد از اینکه خوب به حرفام گوش داد گفت: ای ناقلا تو هم دیگه؟ عاشقی بد دردیه؟ بعد از کمی فکر کردن بهم گفت: چقدر دختره رو میشناسی؟ازش مطمئنی؟دختر سنگینیه؟ گفتم اینطور که رامین و رضا میگفتند ظاهرا" دختر پاک و محترمیه و تا حالا حداقا با بچه های ایستگاه که رابطه ای نداشته و به اونا محل نداده فقط...فقط یه بار با یه پسره ای دیدمش نفهمیدم کی بود؟ مجتبی گفت: یه فکری به ذهنم رسید گفتی اون استقلالیه؟ گفتم: آره فکر کنم چون همیشه روزنامه استقلال جوان رو میگیره فکر کنم طرفدار استقلال باشه بچه ها هم میگفتند اون طرفدار استقلاله .؟ مجتبی گفت: بیا تو هم سعی کن باهاش کلکل کنی. گفتم : اون اصلا جواب سلام منو نمیده چطور باهاش کلکل کنم.گفت: دیوونه مگه تو طرفدار پرسپولیس نیستی؟ مگه نمیگی اون استقلالیه و همیشه هم روزنامه استقلال رو میخره ؟ گفتم: آره!  گفت : خب از این به بعد تو هم روزنامه پرسپولیسی بگیر و سعی کن اونو متوجه کنی که تو هم طرفدار پرسپولیس هستی و یه جورایی حالش رو بگیری؟ گفتم : خب اگه اون ناراحت شد و ذیگه اصلا" نگام هم نکرذ چی؟ مجتبی گفت : نترس تو برو جلو ببین چی میشه اگه قسمت شئ تو به خواستت میرسی.

شب موقع خواب همش به حرفهای مجتبی فکر میکردم و ابنکه چطوری باید با رویا کلکل کنم...

ادامه دارد..... 

|+|نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387 ساعت 23:4 توسط سیامک |
ایستگاه عشق(قسمت یازدهم)

اولا " دهه فجر و فرارسیدن ۲۲ بهمن رو هم به شما عزیزا و هم به خودم تبریک میگم.برای شما به خاط اینکه ۳۰ سال از پیروزی انقلاب اسلامی گذشته و برای خودم بخاطر اینکه روز تولدمه.

ثانیا" ادامه داستان رو با هم می خونیم.


... بعد از خرید روزنامه به همراه بچه به سمت ایستگاه حرکت کردم و از اونجا هم به سمت پیتزا فروشی رفتم. وارد پیتزا فروشی که شدم اولین کسی رو که دیدم مجتبی بود بعد از سلام و احوال پرسی هنوز از راه نرسیده ما رو گرفت به کار، شروع کردم به سیب زمینی پوست کندن ، همینطور که سیب زمینی ها روپوست میگرفتم به اتفاقاتی که امروز برام افتاده بود فکر میکردم به حرفهایی که بچه ها گفته بودن، با خودم گفتم پس اون پسره که من روز آخر دیدمش کی بود، نکنه برادرش بوده و یا نامزدش؟ توی این فکرا بودم که جیغم رفت توی هوا ، چشمتون روز بد نبینه دو تا از انگشتامو با چاقو بریدم ، سریع بچه ها اومدند و خواستند منو ببرند درمانگاه گفتم: بابا زخمش سطحیه با یه باند و چسب زخم خوبه میشه. مجتبی از صندوق کمک های اولیه بتادین و باند  اورد و انگشتامو پانسمان کرد. رفتم توی اتاق و چون کمی هم خسته بودم سعی کردم بخوابم ولی مگه به این چشما خواب میومد فکر کردم فراموشش کرده بودم ولی افسوس ظاهرا تمام سعیم برای فراموش کردن اون بیهوده بوده،اینقدر با خو.دم کلنجار رفتم تا بالاخره به خواب رفتم.

ساعت ۵ مجتبی اومد بیدارم کرد دست و صورتم رو شستم ، روپوشم رو پوشیدم  و مشغول کار شدم.اونشب رضا و رامین اومدند اونجا. رضا گفت : منو رامین شرط بسته بودیم معدل هر کدوم که بهتر بود  اون باید سور بده حا لا هم اومدیم آقا رامین می خواد سور بده آخه یک صرم از من معدلش بالاتر شده.سفارش بچه ها رو براشون اوردم ، خیلی اسرار کردند پیششون بمونم ولی خوب بازم مثل همیشه شلوغ بود و یکی از همکارام هم که مریض بود نیومده بود.

 خیلی وقت بود دریا رو ندیده بودم بعد از کار با مجتبی رفتیم لب دریا، مجتبی گفت توی این چند روز که من نبودم رفته خواستگاری و منتظر جوابه، براش دعا کنم که خانواده دختره راضی بشند، چون یکی از برادراش داره ساز مخالف میزنه؛ بهش گفتم ناراحت نشو تا قسمت چی باشه،می خواستم موضوع این دختره رو با مجتبی درمیون بذارم دیدم اون حالش از منم بدتره شروع کردم با دریا به درد و دل کردن،خدایا چکار باید کنم نموتونم اونو فراموش کنم. با خودم گفتم باید برنامه ای بریزم تا بتونم باهاش حرف بزنم اصلا" بهتره در مورد کمی تحقیق کنم.

ترم دوم هم شوره شده بود و یک هفته هم از اون گذشته بود توی این مدت رویا رو ندیده بودم، خیلی منتظر میشستم تا بیاد و انو یک بار دیگه ببینم ولی خوب ظاهرا" چیزی بر وفق مراد من نبود.        

ادامه دارد............

 

|+|نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387 ساعت 8:50 توسط سیامک |
ایستگاه عشق ( قسمت دهم)

"اولا سلام عرض میکنم به تمام عزیزانی که لطف نمودند و نظر دادن.

ثانیا" اگه فاصله ای بین قسمت نهم و دهم  افتاد به خاطر این بود که در گیر امتحانات بودم.

ثالثا" ادامه داستان رو بخونید.


..... بعد از ۱ هفته خواهرم عقد کرد و توی این مدت منم سعی کردم اون دختره رو که حالا توی ذهن و دلم رویا صداش می کردم فراموش کنم.تعطیلات تموم شد ومن برای گرفتن نمرات و انتخاب واحد ترم جدید و شروع کلاس ها به شهر برگشتم.بعد از اینکه وارد شهر شدم مستقیما" به سوی دبیرستان حرکت کردم .نزدیک مدرسه رامین و رضا رو دیدم بعد از خوش و بش و احوال پرسی وارد دبیرستان شدیم.خوشبختانه با نمرات خوبی تونسته بودم ترم اول رو به اتمام برسونم.رامین و رضا هم هر دوشون قبول شده بودند.بعد رفتم انتخاب واحد کردم و به همراه دو دوست باوفام به سمت ایستگاه حرکت کردیم.

بطور کل سعی کرده بودم رویا رو فراموش کنم. رضا گفت: بچه ها بریم دکه روزنامه فروشی می خوام روزنامه بگیرم . به دکه که رسیدیم رضا داشت روزنامه ها رو نگاه می کرد و منو رامین هم مشغول صحبت کردن بودیم. داشتم واسه رامین از روستامون تعریف می کردم به طوری که رامین گفت : نه اینجوری نمیشه من برا تعطیلات عید با خانواده میایم روستای شما .منم گفتم: قدمتان رو چشم.خیلی حوشحال میشم.رضا روزنامه مورد علاقه اش  رو خرید .همینکه خواستیم از اون مکان دور بشیم رویا رو دیدم که با یکی از دوستاش داشت به سمت ما میومد. اول جا خوردم چون مستقیم به طرف من میومد مونده بودم چه بگم و چکار کنم! نکنه جلوی بچه ها چیزی بگه!؟ یه نگاهی بهم انداخت و به سمت دکه حرکت کرد.رضا به رامین گفت شناختیش همون دخترست ها! یادته چقدر دنبالش رفتی ؟ حتی التماسش می کردی که فقط جواب سلامت رو بده؟ ولی اون اصلان نگات هم نکرد. رامین گفت: آره نکه به تو پا داد ؟ من مونده بودم که اینا دارند در مورد که حرف میزنند.گفتم بچه ها با کی هستید؟ رضا گفت: همون دختره که روسری آبی پوشیده؟ آمارش رو گفته بودیم من و رامین هر کاری کردیم اصلان تحویلمون نگرفت . دختره خیلی مغروره انگار از دماغ فیل افتاده. آره اونا داشتند در مورد رویای من صحبت میکردند یه لحظه خواستم بپرم بهشون  و بگم این آخرین بار باشه که به اون حتی فکر میکنید. ولی بیخیال شدم و چیری نگفتم.رامین هم گفت: اون یه بچه پولداره که طرفدار سر سخته استقلال هم هست.با خودم گفتم پس دیگه باید بیخیالش بشم. بخاطر اینکه وقتی به این دو نفر که توی دوست شدن با دخترا خبره بودند محل نداد پس به من دهاتی محل میده؟تازه اون استقلالی بود و من پرسپولیسی و اینطور که رامین می گفت از طرفداران سرسخت استقلال هم هست پس هیچی دیگه. داشتم این فکرا رو توی ذهنم اینور و اونور میکردم که رامین گفت: کجایی نکنه توی فکر اون دختره ای ؟ بیا بیرون بچه؟........

ادامه دارد.....  

|+|نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387 ساعت 20:41 توسط سیامک |
ایستگاه عشق(قسمت نهم)

... اتوبوس حرکت کرد و من که هنوز از کاری که کرده بودم شرمنده بودم تمام حواسم و جمع کردم ببینم اون دختره کجا پیاده میشه. بعد از عبور اتوبوس از ۲ ایستگاه نگاهی به عقب انداختم و او نگاهی به من انداخت و بعد سرش را پائین انداخت.بعد از گذشت چند ایستگاه بالاخره از اتوبوس پیاده شد و من هم پیاده شدم تا از کاری که کرده بودم عذرخواهی کنم . داشتم به او نزدیک می شدم که دیدم یه پسر جوونی به اون نزدیک شد و خوش و بشی با هم کردند و دختره نگاهی به من انداخت و بعد از زدن لبخندی ملیح با اون پسره به اون طرف خیابان رفت و من که با دیدن اون پسره جا خورده بودم بعد از لبخند اون دختره احساس نفرتی در من پدید اومد که ...

... توی مینی بوس نشسته بودم و به سمت روستا در حال حرکت بودم ، همش با خودم فکر می کردم که اون پسره کی بود؟ نکنه دوست پسرش بوده؟ ولی نه! اون با دخترای دیگه فرق میکرد؟ از یه طرف از این می ترسیدم که نکنه اونم مثل دخترایی باشه که رامین و رضا ازشون تعریف می کرد و از طرفی به خودم دلداری می دادم که نه ، دارم اشتباه می کنم، توی همین فکرا بودم که خوابم برد.

همه از مینی بوس پیاده شده بودند شاگرد راننده اومد صدام زد گفت پاشو که رسیدیم. بلند شدم و به سمت خونه حرکت کردم ، نزدیک غروب بود در خونه رو که باز کردم اولین کسی رو که دیدم مادرم بود که کنار تنور نشسته بود و نون می پخت یواش یواش رفتم پشت سرش چشاشو با دستام گرفتم ، دستامو لمس کرد و گفت حمید تویی؟ می دونم که خودتی دستاتو بردار می خوام ببینمت و من دستام و برداشتم و او برگشت و منو توی بغلش گرفت و شروع کرد به گریه کردن ، گفتم مادر چرا گریه می کنی؟ گفت :دلم برا یه دونه پسر م تنگ شده، می دونی حدود سه ماهه نه صداتو شنیدم، نه دیدمت .

بعد با مادر رفتیم تو خونه خواهرام در حال تمیز کردن خونه بودند با اونا هم احوال پرسی کردم و گفتم : مگه می فهمیدید که من دارم میام خونه دارید برای من خونه رو تمیز می کنید. ریحانه خواهر کوچکم گفت: نه داداش واسه تو که تمیز نمی کنیم قراره برا عاطفه خواستگار بیاد . گفتم: مبارکه ، این آدم خوشبخت کیه ؟ گفت : پسر مش رمضون از ده بالایی.

خانواده دائیم هم اومدند خونه و بعد از مدتی خانواده  خواستگار هم پیداشون شد و مجلس خواستگاری به خوبی انجام شد و قول و قرارارو هم گذاشتند و رفتند....

و این داستان ادامه دارد..... 

|+|نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387 ساعت 21:49 توسط سیامک |
شب یلدا

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comشب یلدا، شب  هندوانه ، آجیل ، شب نشینی و بگو بخند به تمام ایرانی ها تبریک می گویم و امیدوارم از این شب طولانی به نحو احسن استفاده ببریدتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

|+|نوشته شده در شنبه 30 آذر1387 ساعت 22:43 توسط سیامک |
عید غدیر خم

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irبه روز غدیر خم از مقام لم یزلی ، به کاینات ندا شد به صوت جلی، که بعد از احمد مرسل کهتر و مهتر ،امام  و سرور و مولا علیست علی.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irعید غدیر خم مبارکخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

|+|نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387 ساعت 21:52 توسط سیامک |
ایستگاه عشق(قسمت هشتم)

... یکی دو هفته از اون موضوع گذشت و من یکی دوبار کمی دیر رفتم به این بهونه که شاید دوباره اونو ببینم اما افسوس آب شده بود رفته بود زیر زمین . توی این دو هفته خیلی به اون دختره فکر کردم ، تمام حواسم پیش اون بود به طوری که از درسهام عقب افتادم ،همیشه حدود ۱ ساعت توی ایستگاه وایمیستادم تا شاید اونو ببینم ، بچه ها بهم مشکوک شده بودند ، می گفتند: حمید چی شده؟ تو که اینطوری نبودی؟ نکنه عاشق شدی؟طرف کیه؟ روت نمیشه باهاش صحبت کنی ؟ می خوای پیش قدم بشیم؟ و سوالات دیگه. که منم فقط می گفتم چیزی نیست بخاطر کار توی پیتزا فروشی و اینکه تا دیروقت بیدار می مونم ، کمی خستم.

چیزی به امتحانات ترم اول باقی نمونده بود توی این مدت اون دختره رو ندیدم برام شده بود یه رویا . تصمیم گرفتم فراموشش کنم و بچسبم به درس و کارم .

اواخر آذر ماه بود و امتحانات شروع شده بود خیلی خوشحال بودم چون بعد از چند ماه دوری از خانواده بلاخره خانوادام رو می دیدم خیلی دلم برا مادر و خواهرام تنگ شده بود، موقع امتحانات مدیر پیتزا فروشی بهم مرخصی داد و گفت فقط بگیر بخون تا موفق بشی.

امتحاناتم  یکی پس از دیگری به خوبی داشت تموم می شد و مونده بود امتحان آخر که قرار بود بعد از تموم شدن امتحان برم ولایت. اتفاقا" اون روز بارون میومد ساعت ۱۰ بود و امتحان زبان انگلیسی داشتیم .امتحانم رو دادم و با رامین و رضا رفتیم سر ایستگاه ، ساکمم برای رفتن به روستا بسته بودم و دستم بود. با بچه ها سر ایستگاه خداحافظی کردم چون باید با یه اتوبوس دیگه می رفتم تا برسم ایستگاه مینی بوس های روستامون. داشتم به ایستگاه نزدیک می شدم که یه پسره با سرعت خیلی زیاد که انگار داشت مسابقه دو ۱۰۰ متر می داد از کنارم رد شد و منو هل داد نزدیک بود بیفتم خودم رو کنترل کردم ولی یکی از پاهام رفت توی یه چاله و آبهای اون چاله ریخت روی یه دختره ای که کنار ایستگاه وایستاده بود . خیلی شرمنده شدم بدون نگاه کردن به دختره  شروع کردم به معذرت خواهی کردن  که دختره برگشت گفت اشکال نداره تقصیر شما نبود.وای این صدا...، صدای خودش بود برگشتم نگاهی به او انداختم و با من من کردن از او معذرت خواهی کردم  بی اختیار گفتم معلوم هست توی این مدت  کجا بودی؟ دختره با حالت تعجب گفت: ببخشید! و سوار اتوبوس شد. من که تازه فهمیده بودم چه گندی بالا زدم و از خجالت سرخ شده بودم ،رفتم سوار اتوبوس شدم....

و این داستان ادامه دارد.... خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.zibasazi.bahar-20.com

|+|نوشته شده در شنبه 23 آذر1387 ساعت 21:36 توسط سیامک |
روز دانشجو مبارک

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir۱۶ آذر روز دانشجو را به تمام دانشجویان خوب ایرانی تبریک عرض می کنم.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

|+|نوشته شده در شنبه 16 آذر1387 ساعت 21:14 توسط سیامک |
آخرین نوشته ها
ایستگاه عشق(قسمت چهاردهم)
ایستگاه عشق(قسمت سیزدهم)
ایستگاه عشق ( قسمت دوازدهم)
ایستگاه عشق(قسمت یازدهم)
ایستگاه عشق ( قسمت دهم)
ایستگاه عشق(قسمت نهم)
شب یلدا
عید غدیر خم
ایستگاه عشق(قسمت هشتم)
روز دانشجو مبارک

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس